تبليغاتX
آبیات - خجالت زدگی از نوع نرم!

 1-        آقای شین، راننده اداره برخی شبها در آژانش کار می کند. این را می شود از خستگی و خواب آلودگی روزهایی که به اداره می آید فهمید. آن روز هم احساس کردم خسته است. مسئول قسمت گفت که هر چه زودتر برای انجام کاری با ماشین اداره بیرون برویم. به آقای شین هم اطلاع دادم که راه بیفتد. سراسیمه وسایلم را برداشتم و سریع به سمت آسانسور رفتم. به نظرم آمد که راننده هم همزمان با من وارد آسانسور شده.. داشتم داخل کیفم را برانداز می کردم. بهش گفتم: آقای شین! دیشب آژانس بودی؟ جوابی نیامد! فکر کردم نشنیده. دوباره تکرار کردم. دیدم دارد می خندم. سرم را بالا کردم و نگاهش کردم. دیدم همکار خدماتی اداره است و راننده سوار آسانسور نشده! کلی خجالت کشیدم!

 

با آقای جیم، مسئول حسابداری کاری داشتم. او را نمی شناختم. فقط می دانستم که اتاقش در طبقه ششم اداره مرکزی است. از آسانسور طبقه ششم که بیرون آمدم از آقایی پرسیدم که اتاق آقای جیم کجاست؟ گفت: همون آقاییه که دم در ایستاده و اتاقی را نشانم داد. رفتم به سمت آقای جیم و سلام کردم: دیروز خدمتتان تماس گرفته بودم برای تقاضای وام. و شروع کردم به نشان دادن مدارک و تقاضانامه وامم. آقاهه که عینک گرد و مشکی داشت با تعجب پرسید: شما دیروز با من صحبت کردید؟ گفتم: بله من فلانی هستم، یادتان رفته؟ دوباره گفت: مگه اسم من چیه؟ گفتم: مگه شما آقای جیم نیستید؟ خندید و گفت: آقای جیم داخل اتاق نشسته! باز هم کلی خجالت کشیدم
+ نوشته شده در  87/11/07ساعت 11  توسط ا. بیات  |  <

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh ::100C :: oyax :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Comments Feed :: Subscribe to Feed