پدرم یک روستازاده خراسانی است. متولد سالهای دور. سالهای گرسنگی و قحطی. گاهی اوقات که از خاطرات زندگی آن سالها در روستا تعریف می کند، از زمستانهای سردی در سرولایت نیشابور یاد می برد که برای گذران زندگی خانواده فقیرش، مجبور به خارکنی بود. روزهایی که نه کفشی داشت و نه پاپوشی. کفش دوستش را قرض می گرفت تا پشته های خار را با طناب ببندد. و بعد با پای پیاده تا روستا می آمد!
من به ندرت می توانستم تصویری از کودکی او در ذهن خود بسازم، تا اینکه چندی پیش در وبلاگ یک دوست افغانی ، عبدالواحد رفیعی، تصاویری از کودکان خارکن در منطقه محروم بادغیس افغانستان را دیدم. با دیدن آن تصاویر من تصویر کودکی 70 سال پیش پدرم را یافته بودم. چه کشف شیرین و عبرت انگیزی بود برایم. من به تناسخ اعتقاد دارم. به دردهای مشترک انسان.
من به ندرت می توانستم تصویری از کودکی او در ذهن خود بسازم، تا اینکه چندی پیش در وبلاگ یک دوست افغانی ، عبدالواحد رفیعی، تصاویری از کودکان خارکن در منطقه محروم بادغیس افغانستان را دیدم. با دیدن آن تصاویر من تصویر کودکی 70 سال پیش پدرم را یافته بودم. چه کشف شیرین و عبرت انگیزی بود برایم. من به تناسخ اعتقاد دارم. به دردهای مشترک انسان.



