پس از انتخابات، چند روزی بر گشته بودم سر کارم در تهران. بلیت رفتنم به مشهد 29 اسفند بود و برگشت آن از مشهد 6 فروردین. تصمیم گرفته بودم چند روزی خودم را در تهران محبوس کنم و بنشینم سر درس و کتاب. اما وسوسه بازگشت به مشهد با بلیتهای آماده در درست، رهایم نمی کرد. آخر! دو ماه پیش، برای گرفتن همین دوسه تا بلیت کلی زجر کشیدم. یک روز از صبح تا شب پای اینترنت نشستم تا بالاخره آنها را رزرو کردم. ... رفته بودم برای رفع خرابی در یکی از مراکز مخابراتی در حوالی خیابان آزادی. برگشتنی از جلو یک آژانس بلیت رجا رد شدم. خیلی این پا و آن پا کردم تا خودم را قانع کنم. هم می خواستم آنها را پس بدهم. هم نه. راستش، این عیدها زیاد به من خوش نمی آد. بخصوص از دید و بازدیدهای صوری آن. امروز دائی و خاله و ... می آیند خونه ما. دو روز بعد هم ما باید بریم به خونه آنها برای تلافی!!! ... از طرفی تهران، در هر سال، فقط همین دو هفته شهر زندگی است. خیابانها ساکت و خلوت ایت و هوا، صاف و دلپذیر. ...
توی همین فکر و خیالات یکهویی دلم را زدم به دریا و رفتم داخل آژانس. به منشی اش گفتم این بلیطها را برگشت بزن. گفت: ده درصد کم میشه. گفتم: ملالی نیست!
آمدم بیرون. توی راه داشتم خودم را دلداری می دادم. شایدم توجیه! که آدمی برای رشد و تعالی خود باید پا روی تمایلات نفس دونش بگذارد!
سال نو بر همه شما مبارک! به امید سالی بهتر از پارسال.

