تبليغاتX
آبیات

پس از انتخابات،‌ چند روزی بر گشته بودم سر کارم در تهران. بلیت رفتنم به مشهد 29 اسفند بود و برگشت آن از مشهد 6 فروردین. تصمیم گرفته بودم چند روزی خودم را در تهران محبوس کنم و بنشینم سر درس و کتاب. اما وسوسه بازگشت به مشهد با بلیتهای آماده در درست، ‌رهایم نمی کرد. آخر! دو ماه پیش، برای گرفتن همین دوسه تا بلیت کلی زجر کشیدم. یک روز از صبح تا شب پای اینترنت نشستم تا بالاخره آنها را رزرو کردم. ... رفته بودم برای رفع خرابی در یکی از مراکز مخابراتی در حوالی خیابان آزادی. برگشتنی از جلو یک آژانس بلیت رجا رد شدم. خیلی این پا و آن پا کردم تا خودم را قانع کنم. هم می خواستم آنها را پس بدهم. هم نه. راستش، این عیدها زیاد به من خوش نمی آد. بخصوص از دید و بازدیدهای صوری آن. امروز دائی و خاله و ... می آیند خونه ما. دو روز بعد هم ما باید بریم به خونه آنها برای تلافی!!! ... از طرفی تهران، در هر سال،‌ فقط همین دو هفته شهر زندگی است.  خیابانها ساکت و خلوت ایت و هوا، صاف و دلپذیر. ...

 توی همین فکر و خیالات یکهویی دلم را زدم به دریا و رفتم داخل آژانس. به منشی اش گفتم این بلیطها را برگشت بزن. گفت: ده درصد کم میشه. گفتم: ملالی نیست!

آمدم بیرون. توی راه داشتم خودم را دلداری می دادم. شایدم توجیه! که آدمی برای رشد و تعالی خود باید پا روی تمایلات نفس دونش بگذارد!

 سال نو بر همه شما مبارک! به امید سالی بهتر از پارسال.

+ نوشته شده در  86/12/29ساعت 21  توسط ا. بیات  |  <

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh ::100C :: oyax :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Comments Feed :: Subscribe to Feed


یادش بخیر روزهای کودکی ام در  عبدالله گیو! روزهای جست و خیز در لابلای کرت و جالیز. روزهای مردمان آفتاب نشینِ ده در کنار دیوار مسجد و آب. روزهای رها کردن "تایر تراکتور" از بالای تپه های پشت مدرسه روستا و کی فور شدن در حظ چرخش یک لاستیکِ سهمگینِ غلتان. روزهای پرسه زدن در کوهپایه های عبدالله گیو و راه پیمودن در کوچه باغهای سر سبز کلاته میدان. روزهای گز کردن تا پای درختان زردآلوی خاله جان.

 

یادش بخیر شبهای عبدالله گیو!

شبهایی که ستارگانش همواره نشانه رمز و راز و جذابیت بودند برای من. لبریز از لحظه های ناب اندیشیدن در سقف بیکرانه ی آسمانِ یک کودک روستایی. سرشار از عشق و شراب و نشئگی! شبهای پخش اذان در روستای آرمیده در لابلای تپه های ریز و درشت. شبهای تماشای فیلمهای پروژکتوری و رنگ و رو رفته بچه های جهاد بر روی پرده مسجد.

اکنون که از چهار سو در محاصره آهن و سیمان و ترافیکم، ارزش آن آرامش بی بدیل را می فهمم.

 

                                   روستا

 

+ نوشته شده در  86/12/28ساعت 18  توسط ا. بیات  |  <

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh ::100C :: oyax :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Comments Feed :: Subscribe to Feed


از کلیه عزیزانی که صادقانه و مومنانه در ایام انتخابات یاری ام نمودند و همچنین از کلیه کسانی که مرا لایق دانسته و رای دادند و کسانی که به دیگران رای دادند، تشکر می نمایم. امیدوارم در همه مراحل زندگی موفق و پیروز باشند.

ابوالقاسم بیات

نامزد مجلس هشتم مشهد

+ نوشته شده در  86/12/27ساعت 0  توسط ا. بیات  |  <

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh ::100C :: oyax :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Comments Feed :: Subscribe to Feed